X
تبلیغات
پاییزان(غزل امروز)
ادبی
توجه توجه

اگر دنبال غزل های بهتری می گردید، توی آرشیو پیداشون می کنید. ;)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 0:17  توسط رسول کامرانی 


دوستان لطفن با کلیک بر روی عکس فن پیج رسول کامرانی را در فیسبوک لایک کنید.
ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:2  توسط رسول کامرانی  | 

قاصد روزان ابری
داروگ
کی می رسد باران؟!

"نیما یوشیج"

دلمُرده بود و تنها، بی هیچ اشتیاقی
یک مرد با شکستن در نقطه ی تلاقی

شور جوانی اش را گم کرده بود انگار
افتاد یاد عشق و... موهای پَرکلاغی

-آخر چرا خدایا، سهم من از تو این بود؛
بغض گلو همیشه، لبخند... اتفاقی!

برخاست در مسیر بیهوده ای قدم زد
دلخوش به نور ماه و آواز کوچه-باغی

پیچید مثل هر شب در کوچه این ترانه
"...صبرم زیاده، اما عمری نمونده باقی..."

رسول کامرانی/ 1386.5

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 3:56  توسط رسول کامرانی  | 

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پُر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
هوشنگ ابتهاج (سایه)

چپیده زیر پتو، غرق بوی نسکافه
مدام توی سرش گفتگوی نسکافه؛

-اَلو، ببین منم آهو، چقدر بی خوابی!
غروب منتظرم روبروی نسکافه

(چقدر عقربه ها در سکوت لَه لَه زد)
که مرد تشنه قدم زد به سوی نسکافه

-سلام، مثل همیشه که دیر فرمودید!
-سلام، خنده و ... تر شد گلوی نسکافه

و باز جمله ی مجهول باز باید رفت...
که عکس سایه ای افتاد روی نسکافه

-... عزیز، فال تو را من سیاه می بینم
سیاه مثل شیاطین کوی نسکافه

به دور حجله دو روح خبیثه می رقصند
که گیس های کسی مانده توی نسکافه

- میان ما و ... جدایی؟! ، بلند شو مشتی
چقدر شد طلبت، یاوه گوی نسکافه

به رسم بدرقه؛ شب خوش، برو خداحافظ
دو چشم سرمه کشیده؛ هووی نسکافه

وفور طعمه؛ خیابان/ شکارچی؛ آهو
و بعد بازی بی های و هوی نسکافه

رسول کامرانی / 1382
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 11:56  توسط رسول کامرانی  | 

مرا تو بی سببی نیستی
براستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل
"احمد شاملو"


مردی به جرم رابطه محکوم شد غزل
از دست های باکره محروم شد غزل

گفتی به عشق کافری اما دروغ بود
با لرزش صدای تو معلوم شد غزل

تشویش و ذوق حادثه ی اولین سلام
در پای دار خاطره معدوم شد غزل

دستی شبیه فاجعه خم شد، هوای شعر
با زهرخند تلخ تو مسموم شد غزل

از پشت خط، نه، ... هیچ پیامی نمی رسد
حالا مرام فاصله مفهوم شد غزل

اینجا کسی درون خودش مست می کند
این سبک گریه بعد تو مرسوم شد غزل

بغض و سکوت، حکم دل و کل ماجرا
با اشک های چشم تو محتوم شد غزل


رسول کامرانی/ 1381.2.5

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 22:13  توسط رسول کامرانی  | 

کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد
"سعدی"


شب پژمردنم را دیدی آخر
زبان گریه را فهمیدی آخر

دلت با من خیال دشمنی داشت
به ساز دشمنم رقصیدی آخر

من از ایل و تبار اشک بودم
به روی نعش من خندیدی آخر

دو دست خشک من شد آشیانت
از این ماتم سرا کوچیدی آخر

به جز من با همه بخشنده بودی
غمت را هم به من بخشیدی آخر

غزل های من از طعم تو پُر بود
بساط شعر را برچیدی آخر

تو گفتی حرف آخر را و رفتی
سکوتم را ولی نشنیدی آخر

سید رسول کامرانی / 1379.9
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 1:51  توسط رسول کامرانی  | 

آنسان ستودمت که بدانند مردُمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست.
"حمید مصدق"

الحق وَ الاِنصاف پری زاده ای صدف
لبریز از ظرافتی و ساده ای صدف

دریای گیسوان تو را پرسه می زنم
حالا برای غرق من آماده ای صدف

من در مسیر مبهم چشم تو گم شدم
تنها دلیل غربت این جاده ای صدف

شاید شبی خدای جهان مست بود و تو
از دست او به بخت من افتاده ای صدف

دلتنگی و ترانه و گیتار سهم من
دیگر بهانه دست دلم داده ای صدف

رسول کامرانی / 1386.6.27
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 19:46  توسط رسول کامرانی  | 

ای دوست
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است!
"نصرت رحمانی"


سرِ غرور مسافر چه بد معامله شد
شبی که پای عبورش اسیر این تله شد

و مشق های خیالش چه زود خط خوردند
که برگ سبز حضورش بلیط باطله شد

شغال پیر خطا خورده ای که خنجر زد
شریک راهزنان بود و یار قافله شد

همیشه آب گِل آلود می دهد ماهی
کلاغ عامل تشکیل این معادله شد

کلاه های کجِ زن دروغ می بافند
کلید کوچه ی مردانگی مبادله شد

به حقّ نان و نمک، دوستی، دلش خوش بود
رفاقتی که شکستند و خط فاصله شد

دوباره درد و غزل، انتظار می زاید
بخوان و مژده بده شاعری که حامله شد

رسول کامرانی/ 1381.1.30
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:53  توسط رسول کامرانی  | 

شاعری را میشناختم که همه عمر خوابید
وقتی بیدار شد، مرده بود
"رضا بختیاری اصل"

خواب دیدم که تو رفتی عشق بی مادر شد
جاده با جای دو تا پای تو همبستر شد

بختک افتاد به جانم کمر بخت شکست
حال آشفته ام از جن زده ها بدتر شد

دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم
هر نفس بی تو برای من عذاب آور شد

خنده خشکید خط افتاد به پیشانی شعر
خانه خاموش شد و خاطره ها خنجر شد

بی صدا نعره زدم بال و پر پنجره ریخت
کوچه از فاجعه کوچ تو خاکستر شد

دیر از خواب پریدم تو نبودی بانو
بغض باران ترکید و چشمهایم تر شد

رسول کامرانی/ 1388.11.20
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 2:0  توسط رسول کامرانی  | 

دچار باید بود
دچار یعنی عاشق
"سهراب سپهری"


شبگرد شعرها تو که تردید میکنی
من را به عمق فاجعه تبعید میکنی

کوچه هزار بار ورق خورد و باز هم
غم را کنار پنجره تشدید میکنی

شلیک چشم های تو تیر خلاص بود
خودکامه حکم کردی و تائید میکنی؟!

من چندمین اسیر تو هستم که میکُشی؟
شاید دوباره خاطره تجدید میکنی

با طعنه های شور همین زخم کهنه را
تا روز مرگ آینه تمدید میکنی

این بیت آخر و من لابه لای شعر
زنجیر میشوم تو که تردید میکنی.

رسول کامرانی/ 1380.8


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 17:30  توسط رسول کامرانی  |